تبليغاتX
روزهای من

روزهای من

يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه ی من

روز بعد کنکور اومدم نشستم کلی تایپیدم همش پرید! دیگه حالشو نداشتم بتایپم.

درحال حاضر پس فردا ازمون آزادمو میدم.ظهرش هم ایشالله میخوایم بزنیم به جاده یه چند روزی بریم شمال.فعلا همین.بعد مسافرت میام می آپم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:9 توسط رها |

تا کنکور

۱۳ روز..

پ.ن: من میخوام از امروز آدم شم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:57 توسط رها |

نمیدونم چیکار میخوام بکنم؟ نمیدونم میخوام به کجا برسم با این کارهام.نمیدونم چی میخوام اصلا؟! فک کنم دوباره آمپرهام زده بالا اساسیییی.

هزار بار با خودم عهد بستم دور یه سری کارها رو به کل خط بکشم ولی دوباره برگشتم..دوباره برگشتم..دوباره برگشتم!!! دیگه خسته شدم از دست خودم.شدم مث یه معتاد که هر دفعه به خودش قول میده و بعد دقیقا زمانی که باید وفاداریشو نشون بده میزنه زیر همه چی!!

انقدر به هیچ کس سر نزدم که بلاگم خصوصی خصوصی شده! نمیدونم.شاید اینطوری بهتر هم باشه.فعلا که حال و حوصله هیچی رو ندارم.نه حوصله درسو دارم نه هیچی رو.میدونم بعدا واسه همین ثانیه ثانیه هایی که  وقتمو تلف کردمو حتی یه کلمه هم نخوندم حسرت میخورم.ولی چه کنم که فعلا تو خاموشی ام!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:55 توسط رها |

امروز مثلا نشستم همه ی بلاگهایی رو که این چند وقته نرسیدم بهشون سر بزنمو بخونم.ولی وقتی تمام لینک هارو باز کردم نمیدونم چرا حس کردم شدیدا بی حوصله ام و اصلا حسشو ندارم.واسه همین بستمشون تا یه وقت دیگه..دیروز با رضوان پاشدیم رفتیم چیذر.برنامه ی ایام فاطمیش شروع شده.خیلی  عالی بود.فضای حسینش طوری بود که ادم توش احساس سبکی میکرد.

امروز امتحان کشوری ریاضی داشتم.البته اضافه کنم که دیشب ساعت ۹/۳۰ شب بود که فهمیدم امتحانم امروزه!! منم صداشو در نیاوردم تا مامان خواست بره بخوابه بهش بگم.چون میدونستم اگه زودتر بفهمه باید یه ۴۵ دقیقه ای بشینم به نصیحت هاش گوش کنم.البته خداییش این دفعه حق با مامان بود.شونصد دفعه ازم پرسید مطمئنی شنبه امتحان نداری؟؟ من: آره مامان جون!!! چه قدر میپرسی(  )!!

نمیدونم چه طور دادم امتحانمو.خدا کنه خیلی گند نزده باشم.

پ.ن: این پشتیبان مونگل منم که انقدر بهم زنگ میزنه میترسم از پس قبض تلفنش بر نیاد.ور میداره روز قبل از ازمون زنگ میزنه تلفنی کارنامه ازمون قبلیمو واسم بررسی میکنه.بعد اون وقت توقع داره من به حرفاش گوش کنمو یه روزه درصد پونصد تا درس رو بکشم بالا.یکی نیس بگه اخه تو که روز قبل از ازمون به من زنگ میزنی میگی درصد های فلان درستو بکش بالا؟؟ من چه طوری در عرض ۲۴ ساعت جبران کنم؟؟ اه اه شانس ندارم که.از هر چیزی نوبرونش به من میوفته!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:16 توسط رها |

امروز پاشدیم با مامان و رضوان رفتیم خونه خاله بزرگه.اخه دختر خالم هفته ی پیش یه نی نی دنیا اورد.خالمم امروز باید خودش میرفت دکتر.ما رفتیم که مراقب نی نی و مامان نی نی باشیم.همه ی خونه ی خالم بوی پودر بچه میداد.در مورد این دختر خالم توی چند پست قبل نوشتم.این نی نی دومیشه.در حال حاضر هم مجهول الهویست.هر وقت شهرزاد میخواد در موردش حرف بزنه بهش میگه اووون...البته ۶ روز اول اسمشو گذاشته بودن فاطمه تا بالاخره یه اسم واسش انتخاب کنن.که ظاهرا فعلا شورای تعیین اسم تشکیل نشده.خوبیش اینکه هردوشون دختر شدن.جنسشون جوره.این دختر اولیش هم خیلی نانازه.به قول مامان تمام ناز و اداهای یه دختر بچرو داره.صبح وقتی ما اومدیم هنوز بیدار نشده بود.بعد که بیدار شد نشوندمش بهش صبحونه بدم.با کلی ناز و ادا خورد.ولی خوب اخراش دیگه نزدیک بود من و رضوان با گوشت کوب بیوفتیم دنبالش.نمیدونم چیه که هر وقت حوصله ی بچرو ندارم بدتر بچه ها میان از سر و کولم بالا میرن.هر وقتم میخوام باهاشون بازی کنم عمرا محل نمیدن.امروز هم اخراش دیگه خسته شده بودم هرچی من بی حوصله تر میشدم این بیشتر گیر میداد.هر جا من میخواستم بشینم اینم میخواست پشت من روی همون صندلی بشینه! اینم یه عکسشه.چیزی ازش توی عکس معلوم نیست .به زور بهم گفت ازم عکس بنداز.کلی فیگورای مختلف گرفت واسم.عکس نی نی هم میخواستم بذارم ولی ترسیدم پس قردا یکی دیگه ورداره عکس این بچه بی زبونو بذاره تو بلاگش به اسم بچه ی خودش.چرا اینطوری نگام میکنی؟هر چیزی ممکنه.البته خوشبختانه من لینک هام بیشترشون قابل اعتمادن ولی چون میدونم شوهر دختر خالم حساسه واسه همین به ریسکش نمی ارزه.

راستی عجب بارون عشقی اومد امروز هااا  ..

پ.ن: شنبه میام بلاگ خونی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:2 توسط رها |